قاصدك عشق

آدرس خونه سابق

دوستهاي خوبم. ادرس سابق وبلاگمو دوباره باز كردم.هيچ جا خونه نمي شه.

دوست داشته باشين. به خونه منم بياين


www.parastarkocholo.persianblog.ir


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط قاصدك | ۲۸ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۱۹:۱۴ | آرشيو نظرات (1) :موضوع |عشق قاصدك


عشق سفيد قاصدك

امروز سفري داشتم به دنيايي رنگي....مواج و رويايي, مثل رنگين كمان.

در گوشه اي از اين دنيا ,مداد رنگي هاي زندگيم را در صندوقچه خاطراتم پيدا كردم. قطار رنگ ها در اندازه هاي كوتاه و بلند صف كشيده بودند. بيادم آمد در اين جعبه مداد سفيد و زردم را هرگز نتراشيده اما مداد سبزم آنقدر كوچك بود كه ديگر نمي توانستم آن را به دست بگيرم.
رنگ سبز آن, در جاي جاي زندگي ام پخش شده بود. سبزي حضور عزيزانم, سبزي روزهاي خوب زندگي و سبزي خاطرات شيرين و دوست داشتني.

دشت بزرگي از درختان تنومندي كه احساس سالها بودن و سبز زيستن را زنده مي كرد...درختاني كه ميوه هاي قرمز و نارنجي ان نشانه بارور بودن زندگي, هستي و گذران عمرم بود.

مداد قرمزم كه هميشه نقشي از قلبي كوچك بر آن حك بود ,قلب بزرگ و دوست داشتني را رنگ كرده بود ....آنقدر سرخ و لبريز كه گويي هر تپش آن جهشي خون بار داشت....قلبي كه هميشه در زندگيم طنين روزهاي اول را دارد و صدايش هرگز برايم خسته كننده نيست و هيچ گاه آرام نتپيده.

در اين دنياي رنگي با رنگ آبي هميشه در جايگاه صداقت و پاكي خوب نقاشي مي كردم. آبي نه به رنگ دريا, نه به رنگ آسمان بلكه به رنگ خدا.
من خدا را هميشه در رنگ آبي مي بينم چون تنها او مظهر آبي صداقت و حقيقت را دارد.

در گوشه كنار نقاشي روزگار ,تكه هاي كوچكي از رنگ زرد و سياه خودنمايي مي كرد كه نشان از جايگاه كوچك و كم رنگ ريا و تنفر را داشت كه روزگار گاهي مجبورم مي كرد اين رنگها را از جعبه بيرون اورم و خطي بكشم.
رنگ سفيد را هيچ گاه نمي دانستم كجا به كار ببرم....من پاك بودو پاك زيستن را در رنگهاي سبز و قرمز و ابي تجربه كرده ام بدون نياز به مداد سفيد.

من مداد سفيد را دست نخورده براي روز اخر گذاشته ام.
روزي كه نه من, خالقم برايم در دفترش نامه اي زيبا و دلنواز بنويسد .نامه اي كه انجا هم بتوانم با ان زندگيم را با رنگهاي روشن و شفاف نقاشي كنم...

روزي كه بتوانم در دستان عزيزانم. قاصدكي را با رنگ پاكي سفيد ترسيم كنم.
دنيايي به سفيدي وجود تو...
براي تو...
سنتر پشتيبان وبلاگم هنوز نتونسته آيتم نظراتو درست كنه
راستش اول ناراحت شدم. ولي به اين نتيجه رسيدم . تنها واسه دلي مينويسم كه ميدونم تك تكش كنارمن.
دلهايي كه بودنشون باعث زندگي بخشيدن بهم ميشن.
درسته زندگيم با رنگهاي زيادي ترسيم شده. ولي سعي كردم هميشه سفيدي دنياي زندگيمو توي اين دوره حفظ كنم.
هميشه شاد و قاصدكي باشين.
و عاشق
يا حق
روز سپندار مذگان ايران باستان مبارك باشه به همه عشاق



...ادامه مطلب


نوشته شده توسط قاصدك | ۲۷ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۳:۵۴:۳۸ | آرشيو نظرات (52) :موضوع |عشق قاصدك


و خداوند دميد در كالبد جهان

اي درخشش پاك جويباران
اي شكوه و عظمت آسمان
اي جوشش آب چشمه ساران
من چگونه خداييت را سپاس گويم حال آنكه اين زبان كه در توصيف رحمان بودنت زبون است تو خود به من عطا كردي.
هر بامداد آن لحظه كه نداي مهربانيت به گوش مي رسد آن دم كه نغمه فراخواني تو به محفل دوستان در گوش طبيعت طنين انداز است وقتي بر مي خيزم كه ندايت پاسخ دهم چگونه براي دوباره برخاستنم تو را شكر نگويم ....




...ادامه مطلب


نوشته شده توسط قاصدك | ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۵۲:۲۶ | آرشيو نظرات (3) :موضوع |عشق قاصدك


مرا بخوان

فقط مرا بخوان
دلم باز هم در كوچه پس كوچه هاي پرپيچ وخم قديمي پر مي زند اما كجاست
آواي زندگاني كه صداي مرا در دل كوچه بپيچاند.گويي ادم ها خودخواه شده اند و فقط چيزهايي را كه خود بخواهند مي بينند و مي شنوند گويي ديگر به ندا هاي قلب خود گوش نمي دهند شايد چون قلب خود را كاغذي تصور مي كنند.
قلب كوچك دوست داشت احساس داشته باشد و صداي زندگي را لمس كند
دوست داشت زندگي در درونش بتپد .....  بورزد و جريان داشته باشد
قلب كوچك وتنها دلش تنگ شده بود براي كوچه هاي قديمي پر از خاطره هاي شيرين خسته شده بود از همه چيز
قلب كوچك به دنبال كسي بود كه با او درددل كند او دنبال يك همدرد مي گشت
او دنبال فرشته خدا بود تا به خدا برسد او نمي خواست بي ارزو بميرد
دوست داشت براي يكبار هم كه شده طعم زندگي را بچشد و با تارو پود وجود خود صداي ان را بشنود
اما دور و برش همه مثل هم بودن وكسي نبود كه با ديگري كمي فرق داشته باشد
قلب كوچك حرف نزد او انقدر حرف نزد كه حرفهايش بغض شددر گلويش و گلويش را تنگ و پر كرد از حرفهاي نگفته او مي خواست صدايش را همه بشنوند
فكر كرد خوب است فرياد بزند اما از خدا خجالت كشيد خواست مظلوم شود
پيش خدا گريه كرد خواست درماندگي اش را نشان بدهد اما بعد سكوت كرد
خدا كه قلب كوچك را ساكت ديد به او گفت تو قلب كوچك من در دنياي بزرگ و پهناور من هستي تو فقط مرا بخوان تا كمكت كنم تا تمام جهان را از صداي تو پر كنم 
تو فقط مرا بخوان تا من حرفهايت را به گوش همه برسانم
قلب كوچك گوش داد و فقط خدا را صدا كرد  طولي نكشيد خدا ادمك را سر راهش قرار داد
فرشته اي كه مظهر وجود خداوند در زمين بود قلب كوچك گرم شد و كم كم بزرگ و بزرگتر شد تا شد بابا لنگ دراز و ادمك شد قاصدك تا حرفهاي بابا لنگ دراز را به تمام دنيا برسونه حالا ديگه بابا لنگ داز هر چي مي خواهد مي گه اما ارام 
حالا ديگه دلش گرمه حالا مي دونه هم خدا به حرفهاش گوش مي ده هم فرشته مهربونش
وهم همه دنيا مي تونند صداشو بشنوند
نويسنده: بابا لنگ دراز


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط قاصدك | ۱۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۵:۵۵:۱۵ | آرشيو نظرات (7) :موضوع |عشق قاصدك


پاكيه قاصدك و آدمك

سلام به همه دوستهاي خوبم.
دوستهاي وبلاگي عزيز. خواستيد از قاصدك و ادمك بنويسم.
آدمك نماد وبلاگ سابقم بود كه طي يه احساس قشنگ عاشق قاصدكي شد كه تمام وجودشو مديون بودنشه.
قاصدك من در نماد نويسنده ي دلم بابالنگ دراز عزيزم زاده شده
نوشته هاي سابقم برگرفته شده از متن هايي است كه توي وبلاگ سابقم بوده و حالا يادآور گذشته است
خوب. اميدوارم ديگه دوستهاي خوبم.در پي يافتن احساسي كه تنها واسم نماد پاكيه نه علت... نباشن.
خواننده هاي خاصي دارم كه شايد از زاده شدن زندگي آدمك در كنارم بودن. شرمنده كه تنها به مخاطب هاي خاص توجه كردم.
اميدوارم متوجه زندگي خاص آدمك و قاصدك شده باشيد.
موفق باشيد و سلامت و از همه قشنگ تر ....عاشق
يا حق
 

...ادامه مطلب


نوشته شده توسط قاصدك | ۷ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۶:۵۶:۱۹ | آرشيو نظرات (6) :موضوع |عشق قاصدك


راز دل قاصدك

روزي‌ بر بلندترين‌ شاخه‌ درختي‌ كهن‌سال‌ قاصدكي نشسته‌ بود و نفس‌ تازه‌ مي‌كرد. كم‌كم‌ نسيمي‌ از دوردست‌ رسيد و لابلاي‌ شاخه‌ها وزيد. قاصدك به‌ ساقه‌ نازك‌ برگي‌ چسبيد و مژك‌هايش‌ را بست‌. 
نسيم‌ گذشت‌. قاصدك‌ چشم‌ گشود، كنار او حباب‌ كوچكي‌ روي‌ برگ‌ نشسته‌ بود. قاصدك‌ گفت‌: «به‌به‌، چه‌ قاصدك‌ قشنگي‌!» 
حباب‌ گفت‌: «من قاصدك نيستم، من‌ حباب‌ هستم‌، آن‌ قاصدك‌ كه‌ مي‌بيني‌ تصوير خود تست‌.» سپس‌ نور آفتاب‌ را به‌ روي‌ قاصدك‌ تاباند. 
قاصدك‌ مژك‌هايش‌ را در تصويرش‌، كه‌ بر سطح‌ حباب‌ منعكس شده بود، شانه‌ كرد و گفت‌: «بگو بدانم‌ از كجا آمده‌اي‌؟» 
حباب‌ درخشيد و گفت‌: «روزي‌ در شهري‌ دور، كودكي با كف‌ صابون‌ حباب‌هاي‌ فراواني‌ به‌ هوا پراكند. من‌ يكي‌ از آن‌ها بودم‌. 
نسيم‌ ما حباب‌ها را بر فراز خانه‌هاي‌ شهر برد.
هر يك‌ از ما تصوير ديگران‌ را در خود منعكس‌ مي‌كرد. 
رفته‌ رفته‌ همراهانم‌ قطره‌هايي‌ شدند و بر زمين‌ چكيدند. 
اما من‌ با‌ ياري‌ نسيم‌ از دشت‌هاي‌ وسيع‌ گذشتم‌. از چشمه‌ها و رودها گذشتم‌، از كوه‌ها و تپه‌ها، باغ‌ها و جنگل‌ها گذشتم‌. مي‌داني‌؟ عمر ما حباب‌ها كوتاه‌ است‌؛ آرزو داشتم‌ آنقدر بمانم‌ تا ماجراي‌ اين‌ سفر را براي‌ كسي‌ تعريف‌ كنم‌.» 
قاصدك‌ گفت‌: «تو دوست‌ خوب‌ مني‌! كاش‌ هميشه‌ كنارم‌ بماني‌. چيزهاي‌ زيادي‌ مي‌داني‌ كه‌ به‌ من‌ بياموزي‌.» 
حباب‌ لرزيد و گفت‌: «قاصدك‌ دلربا، نزديك‌ من‌ نيا!
مژك‌هاي تو ممكن‌ است‌ به‌ زندگي‌ من‌ پايان‌ دهند.
 قاصدك‌ جلوتر سُر خورد و گفت‌:مژك‌هاي‌ من‌  لطيفند، مي‌توانم‌ ترا در پناه‌ خود بگيرم‌.»
سپس نزديك‌تر شد و با مژك‌هايش‌ او را به‌ نرمي نوازش‌ كرد. دست هايت را از روي گونه هايم برندار تا همه چيز سرجايش بماند. دستهايت را اگر برداري .اشك هايم پايين مي لغزد .آن وقت نه از لبخند چيزي مي ماند و نه از برق چشمانم. قاصدك او را در آغوش گرفت.
حباب‌ از شعف‌ و شادي‌ شفاف‌تر شد و تصوير قاصدك‌ را در تمامي‌ سطح‌ خود منعكس‌ كرد و گفت‌: «خورشيد در حال‌ غروب‌ است، براي‌ من‌ هيچ‌ جا امن‌ نيست‌.» 
قاصدك‌ گفت‌: «من‌ قاصدكي‌ ناچيز و ضعيفم‌، دانه‌اي‌ دارم‌ كه‌ بايد فردا به‌ مقصد برسانم‌، اما مي‌تواني‌ تا طلوع‌ خورشيد كنار من‌ آسوده ‌باشي‌.» 
حباب‌ غلتي‌ زد و گفت‌: «خسته‌ام‌. راه‌ درازي‌ آمده‌ام‌. بايد استراحت‌ كنم‌‌.» 
قاصدك‌ مژك‌هايش‌ را از هم‌ گشود، حباب‌ را در ميان‌ گرفت‌ و هر دو در آغوش‌ هم‌ به‌ خوابي‌ عميق‌ فرو رفتند. 
آن‌ شب‌، هر دو خواب‌هاي‌ خوشي‌ ديدند. حباب‌ خواب‌ قاصدكي ديد كه‌ دانه‌اش‌ را در سرزميني‌ دور كاشته‌ و در انتظار باران‌ است‌. 
قاصدك‌ نيز خواب‌ صدها حباب‌ در آسمان‌ شهر ديد كه‌ هر يك‌ تصوير خورشيدي‌ را منعكس‌ مي‌كردند. 
صبح‌ زود روشني‌ بامداد از آمدن‌ خورشيد خبر داد. قاصدك‌ با نغمه‌ پرندگان‌ از خواب‌ برخاست‌. مژك‌هايش‌ را كش‌ و قوس‌ داد واطراف‌ را نگريست‌،
 حباب‌ نبود.
با اولين‌ نسيم‌ به‌ پرواز در آمد، اما هر چه‌ گشت‌ حباب‌ را نديد. 
خورشيد از پشت‌ كوه‌ سر زد و بالا و بالاتر آمد...
نور خورشيد حالا در قطره‌ آبي‌ منعكس‌ مي‌شد كه‌ روي‌ دانة دل‌ قاصدك‌ نشسته‌ بود.
و قاصدك .... چشمانش را همانجا كه پاهايش را گم كرده بود گذاشت و پرواز كرد.
و همه تن گوشش شد .تا سينه اش مامن راز ديگران باشد.
و آرزوها پرواز كردند
شاپرك راز زيستن را بر بالهاي ناتوان بادبادك نجوا كرد و بادبادك بي بال و بي پر پرواز كرد.


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط قاصدك | ۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۷:۰۰:۲۴ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |عشق قاصدك


دوباره زندگي... آدمك

كاري كه از حد توانايي خود خارج بود....
به خود نگاه كرد. به قدرت خود... به نتوانستن خود
اميد را از دست داده بود.خسته و ناتوان در كنار درختي نشست.
آسمان صاف و مهتابي بود.
ستاره ها شروع به درخشيدن كرده بودند.
آدمك با چشمان سياه خود به ستاره ها نگاه مي كرد.
چشمانش شروع به درخشيدن كرد، عين ستاره ها.
به همه ي رنج هاي خود فكر كرد. آيا افسوسي را احساس مي كرد؟
دلش هدف مي خواست.... كه نداشت...
اشك از چشمانش جاري شد. آرام... آرم...درتاريكي شب گريست
او زندگي اي مي خواست كه غمي نداشته باشد.او شادي مي خواست
شادي چه در زندگي خود و چه اطرافيانش..
همه بايد شاد مي شدند.
سعي كرد پاهايش را محكم نمايد و دوباره شروع به حركت كند.  قوي و محكم ... ولي نمي توانست
ناگهان چشمش به پرنده اي افتاد. ضعيف و كوچك بود. ضعيف تر از خودش
ولي همچنان پي تلاش بود.كشان كشان خود را به زير برگ درختي كشيده بود و توان پريدن نداشت.
آدمك جلو رفت و پرنده را صدا زد. پرنده با وحشت سرش را از زير برگ بيرون آورد و با ترس گفت: چه شده ؟ تو با من چه كاري داري؟
آدمك به او گفت : تو هم عين من ناتوان و ضعيف هستي؟
پرنده لبخندي زد و ترسش ريخت و گفت: ضعيف؟
نه اصلا ... من تنها جوانم و كوچك
بايد زندگي بگذرد تا من پخته و توانمند گردم.
زندگي كه در گذر است با خود تجربه مي آورد...عشق و محبت مي آورد.
فكر و هوش مي آورد.
عاقلانه ديدن... عاقلانه زندگي كردن با احساس و عشق و با محبت و تلاش يك  هنر است.
آدمك سخن هاي پرنده ي كوچك را خوب به دل سپرد.
چشمانش خيلي خسته بودند.پرنده ي كوچك در كنار آدمك به خواب رفته بود.
آدمك آرام انگشتان خود را بر تن ضعيف پرنده كشيد و در دلش گفت:
به اين زيبايي و كوچكي چه اميد بزرگي به آينده دارد.
من نيز جوانم بايد بتوانم عين اين پرنده پر اميد باشم.
ناگهان ستاره اي با تمام وجود در قلبش درخشيد.
چشمان آدمك مجذوب ستاره شد.
همچنان بودند تمام آن چيزهايي كه آدمك با تمام وجود دوستشان داشت.
زندگي خود را... پدرو مادرش را .... خانواده اش را... كارش را ... و همه آن چيزهايي كه باعث شاديش بودند.
عشق و محبت در قلبش بود و همچنان پر احساس
در اين فكر ها بود كه زير درخت خوابش برد.
حسش ميكرد. تمام آن چيزهايي كه برايش مهم بودند.جلوي چشمانش در پرواز بودند.
دستانش را دراز كرد و همه را به آغوش كشيد و بر روي قلبش گذاشت.
حس تپيدن در وجودش دوباره شكل گرفت. قلبش دوباره آرام شد
و با عشق به همه داشته هايش افتخار كرد.
با همه آرامش با دنياي كودكي خود شاد بود.
دوباره خوشحال و شاد شد. حس كرد مي تواند غم ها را دور بريزد... مي تواند خودش باشد. ميتواند شادي را حفظ كند. قوي و محكم شده بود.
قوي تر از آني كه فكرش را مي كرد. او بايد بماند تا ديگران را شاد كند.
خدا با اوست و باعث مي شود هيچ وقت غمي به او نرسد.
ناگهان با صدايي تمام آن روياها از هم پاشيدن/.
صدا ،صداي آن پرنده ي زيبا بود.
چشمانش را گشود.پرنده ي كوچك بر بالاي شاخه درخت نشسته بود. او پريده بود.
آدمك به پرنده گفت: تو توانستي پرواز كني؟!!!!!!!
تو موفق شدي؟!!!
پرنده شاد و خوشحال گفت: خواستن،توانستن است.
و آدمك متوجه اين كلمه مادرش شد. آدمك نفس عميقي كشيد و دوباره با احساس و عشق به زندگي ادامه داد.

...ادامه مطلب


نوشته شده توسط قاصدك | ۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۶:۵۷:۴۱ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |زندگي ادمك